جريان معامله عمروعاص و معاويه چه بوده است؟
در بخشي از خطبه26 نهج البلاغه امام علي(عليه السلام) ضمن اشاره به ماجراى رسواى معامله عمروعاص با معاويه، بر سر بيعت کردن با او و نتيجه آن مى فرمايد: «او (با معاويه) بيعت نکرد تا اين که بر او شرط کرد که در برابر آن، بهايى دريافت کند»; (وَ لَمْ يُبَايِعْ حَتَّى شَرَطَ أَنْ يُؤْتِيهِ عَلَى الْبَيْعَةِ ثَمَناً).
مورّخان آورده اند که امام (عليه السلام) بعد از پيروزى در جنگ جمل، وارد کوفه شد و آن را مقرّ حکومت خود قرار داد و جرير بن عبدالله بجلى را براى گرفتن بيعت از معاويه به شام فرستاد. معاويه که مايل نبود با امام (عليه السلام) بيعت کند، در اين باره به مشورت پرداخت. برادرش عتبة بن ابى سفيان به او گفت: «در اين کار از عمروعاص کمک بگير! چرا که مى دانى مردى است بسيار هوشمند و صاحب نظر. ولى او کسى بود که زير بار حکم عثمان در حيات او نرفت و طبيعى است که تسليم تو هم نخواهد شد، مگر اين که بهاى قابل ملاحظه اى براى او قرار دهى که دين خود را به تو بفروشد و اين کار را خواهد کرد چرا که او مرد دنياپرستى است».
معاويه نامه اى براى عمروعاص نوشت و از وى در اين باره کمک خواست و او را به شام دعوت کرد. عمرو در اين باره با فرزندانش به مشورت پرداخت. يکى از فرزندان او به نام عبدالله، او را از دخالت در اين گونه کارها و حاشيه نشينى معاويه برحذر داشت، ولى فرزند ديگرش به نام محمد او را تشويق کرد که به شام رود و به معاويه ملحق شود.
پس از ورود عمروبن عاص به شام، معاويه در مجلسى به او چنين گفت: «يا أَباعبدِالله! أَدعُوکَ اِلَى الْجِهادِ هذَا الرَّجُلِ الَّذى عَصَى اللهَ وَ شَقَّ عَصَى الْمُسلِمينَ وَ قَتَلَ الْخَليفَةَ وَ أَظْهَرَ الْفِتْنَةَ وَ فَرَّقَ الْجَماعَةَ وَ قَطَعَ الرَّحِمَ »؛ (اى اباعبدالله (کنيه عمروبن عاص است) من از تو دعوت مى کنم که با اين مرد که به نافرمانى خدا برخاسته و وحدت مسلمانان را به اختلاف مبدل کرده و خليفه را کشته و فتنه را آشکار ساخته و جمع مردم را به پراکندگى کشانده و قطع رحم کرده است،پيکار کنى).
عمرو ـ که از دروغ پردازى هاى او آگاه و باخبر بود و مى دانست هيچ يک از اين تعبيرات درباره على (عليه السلام) صادق نيست ـ رو به او کرد و گفت: «منظورت از اين شخص چه کسى است؟» معاويه گفت: «منظورم، على است.» عمروبن عاص گفت: «وَ اللهِ! ما أنْتَ و علىُّ بِجَمْلَى بَعير لَيْسَ لَکَ هِجْرَتُهُ وَ لاسابِقَتُهُ وَ لاصُحْبَتُهُ وَ لاجِهادُهُ و لافقْهُهُ و لاعلْمُهُ. وَ وَاللهِ! اِنَّ لَهُ مَعَ ذلِکَ لَحْظاً فِى الْحَرْبِ لَيْسَ لاِحد غَيرَهُ»; (به خدا سوگند! اى معاويه! تو، با على هرگز برابر نيستى; نه افتخار او را در هجرت با پيامبر(ص) دارى و نه سابقه او را در اسلام و نه همنشينى اش با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را و نه جهادش را و نه فقهش را و نه علمش را. افزون بر اين به خدا سوگند! او بهره وافرى در جنگ دارد که هيچ کس به پاى او نمى رسد ـ سپس اضافه کرد ـ با اين حال و با تمام خطراتى که در اين کار است، اگر من با تو بيعت کنم که با او بجنگم، چه پاداشى براى من قرار خواهى داد؟) معاويه گفت: «هر چه خودت بگويى!» عمرو گفت: «بعد از پيروزى حکومت مصر را به من واگذار کن» معاويه تأملى کرد و گفت: «من، خوش ندارم که عرب درباره تو بگويند به خاطر اغراض دنيوى با من بيعت کردى.» عمروبن عاص گفت: «اين حرف ها را کنار بگذار! (مطلب همين است که من مى گويم بايد حکومت مصر را به من واگذار کنى). معاويه سرانجام بعد از مشورت با برادرش در برابر پيشنهاد عمرو تسليم شد و اين قرار داد را با او امضا کرد.
اين نکته قابل توجه است که اصرار عمرو بن عاص بر حکومت مصر ـ گذشته از اين که مصر، يکى از مراکز مهم دنياى آن روز و پايگاه قدرت و ثروت محسوب مى شد ـ به اين خاطر بود که او، مصر را در عصر خليفه دوم فتح کرده بود و از نزديک زيبايى ها و درآمد سرشار و مواهب مادّى مصر را مشاهده کرده بود; زيرا در تمام مدت خلافت عمر، او والى مصر بود و بعد از او نيز چهار سال در زمان عثمان بر آن سرزمين حکومت مى کرد تا اين که عثمان او را معزول کرد.
به هر حال، امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن مى فرمايد: «در اين معامله شوم، دست فروشنده به پيروزى نرسد! و سرمايه خريدار، به رسوايى منتهى شود!
(فَلاَ ظَفِرَتْ يَدُ الْمُبايِعِ، وَ خَزِيَتْ أَمَانَةُ الْمُبْتَاعِ)!
در حقيقت اين سخن نفرينى است بر ضد اين خريدار و اين فروشنده. درست است که معاويه به گفته خود عمل کرد و حکومت مصر را به او سپرد، ولى اين حکومت چند سالى بيشتر دوام پيدا نکرد و اجل به عمروبن عاص مهلت نداد. به علاوه سخنانى که از او در پايان عمر نقل شده، نشان مى دهد که از پايان کار خود بيمناک بود و آن رضايت باطنى و درونى که لازمه پيروزى است هرگز نصيب او نشد.
نيز معاويه اگر چه با اين کار خود، پايه هاى حکومتش را محکم کرد، ولى مى دانيم سرانجام اين حکومت به رسوايى کشيد. تمام چهره هاى محبوب صحابه از مهاجران و انصار و افراد خوشنام و پرهيزکار، از اطراف او پراکنده شدند و بازماندگان دشمنان اسلام و سردمداران جاهليت عرب، اطراف او را گرفتند و حکومت خودکامه اى که پايه هايش بر قتل و ارعاب و تهديد و هتک محرمات استوار بود، براى او باقى ماند.
اين احتمال نيز وجود دارد که جمله بالا، نفرين نباشد، بلکه جمله خبريه باشد; يعنى، اشاره به اين واقعيت است که فروختن دين به دنيا، هرگز، قرين با پيروزى نيست، و هم فروشنده زيان مى کند و هم خريدار رسوا مى شود، به اين مطلب، در آيات قرآن اشاره شده است، آنجا که مى فرمايد: «أُولئِکَ الَّذينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ»(1); (آنها، کسانى هستند که هدايت را به گمراهى فروختند و اين تجارت آنها، سودى نداده و هدايت نيافتند).
و در جايى ديگر مى فرمايد: «أوُلئِکَ الَّذينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالاْخِرَةِ فَلايُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ»(2); (آنها کسانى هستند که آخرت را به زندگى دنيا فروختند، از اين رو عذاب آنان تخفيف داده نمى شود و کسى آنان را يارى نخواهد کرد).(3)
منبع:
(1) سوره بقره، آيه شريفه 16.
(2) . سوره بقره، آيه 86.
(3). پيام امام علي(ع)، جلد2، ص 121.