يكى از دانايان معروف و فصيحان و بلغاي قريش وليد بن مغيره مخزومى پدر خالد بن وليد و عموى ابوجهل مشهور بود كه مردى سخن سنج و انديشمند به شمار مىرفت.به طورى كه او را حكيم عرب مىدانستند.
امين الدين طبرسى مفسر بزرگ شيعه و مؤلف كتاب مشهور «مجمع البيان» در تفسير قرآن مىگويد: وليد بن مغيره پيرى كهنسال بود و از حكام عرب به شمار مىرفت. عرب در محاكمات خود به وى مراجعه مىكردند و اشعار خود را براى اظهار نظر بر او مىخواندند. هر شعرى را او مىپسنديد، شعر برگزيده بود.
روزى بزرگان قريش نزد وى آمدند و پرسيدند: سخنانى كه محمد مىگويد چيست؟ آيا سحر است، يا جادو است، يا خطابه است؟ وليد بن مغيره گفت: بگذاريد بروم از نزديك سخن او را بشنوم سپس اظهار نظر كنم.
سپس برخاست و آمد در حجر اسماعيل و نزديك به پيغمبر نشست و به پيغمبر گفت:اى محمد! قسمتى از شعرت را براى من بازگو كن.
پيغمبر فرمود: شعر نيست، بلكه كلام خداوندى است كه پيغمبران را برانگيخته است. وليد گفت:پارهاى ازآن را بر من بخوان. پيغمبر شروع كرد به خواندن سوره «حم سجده» تا به اين آيه شريفه رسيد: «اگر از شنيدن اين آيات روى برتافتنداى پيغمبر بگو من شما را راز صاعقهاى مانند صاعقهاى كه بر قوم عاد و ثمود فرود آمد بيم مىدهم»( فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود). (سوره فصلت آيه 130)
همين كه وليد اين را شنيد به سختى لرزيد و موى بر بدنش راستشد، سپس برخاست و به خانهاش رفت، و به سورى قريش بازنگشت.قريش به ابوجهل گفتند: وليد عمويت دين محمد را پذيرفته است. ديدى كه به طرف ما نيامد. سخن محمد را شنيد و به خانهاش رفت. قريش از اين واقعه سخت غمگين شدند.
روزبعد ابوجهل به نزد وليد رفت و گفت، عمو! ما را سرشكسته و رسوا ساختى! وليد گفت: چطور برادر زاده؟
ابوجهل: براى اينكه به دين محمد گرويدهاى.
وليد بن مغيره: نه، من به دين محمد نگرويدهام، و همچنان بر آئين قوم خود و پدرانم (بت پرستى) باقى هستم، ولى من سخن كوبندهاى از وى شنيدم كه بدنها را به لرزه مىآورد.
ابوجهل: آيا آن سخن شعر بود؟
وليد: نه، آنچه من شنيدم شعر نبود.
ابوجهل: خطابه بود؟
وليد: نه، زيرا خطابه كلامى پيوسته است، ولى سخنان محمد كلام پراكنده است كه شبيه به هم نيست و داراى زيبائى خاصى است.
ابوجهل: پس همان خطابه است.
وليد: نه، خطابه نيست.
ابوجهل: پس چيست؟
وليد: بگذار درباره آن درست فكر كنم.
فرداى آن روز سران قريش وليد بن مغيره را ملاقات نموده و پرسيدند:خوب، به نظرت آنچه محمد مىگويد چيست؟ وليد گفت: بگوييد: سحر است. زيرا دلهاى مردم را به سوى خود جذب كرده است!
طبرسى سپس از «عكرمه» مفسر معروف روايت مىكند كه گفت: وليد بن مغيره به حضور پيغمبر رسيد و گفت: چيزى بر من قرائت كن. پيغمبر اين آيه را قرائت فرمود:«خداوند امر به عدل و احسان مىكند و دستور داده كه حق نزديكان را ادا نماييد، و از فحشا و منكر و ظلم بپرهيزيد. خدا بدين گونه شما را پند مىدهد، تا مگر آن را به ياد داشته باشيد.»( ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء والمنكر و البغى يعظكم لعلكم تذكرون).(سوره نحل آيه 89)
وليد چون آن را شنيد گفت: اى محمد! بار ديگر آن را بخوان. پيغمبر هم دوباره آيه مذكور را قرائت فرمود.در اين جا وليد گفت:به خدا قسم اين سخن شيرينى خاصى دارد و زيبائى مخصوصى از آن مىدرخشد. درختى است كه شاخه آن پرميوه و تنه آن پربركت است. اين سخنى است كه بشر نمىتواند آن را به زبان آورد.(1)
منبع:
1.( اعلام الورى صفحه 41)
تاريخ اسلام از آغاز تاهجرت/على دوانى