مركز پاسخگويي به سوالات ديني انوارطاها

احكام شرعي

تفسير

تاريخ

كتابخانه

اعتقادات

مشاوره

ويژه ها

نماز

پاسخگويي آنلاين (ساعت پاسخگوي احكام شرعي 20 الي 21:30 شب10 صبح الي 11:30 ظهر)

اسلام آوردن ابوذر غفارى چگونه بود؟

/UploadedData/1/Contents/636444360583795005.jpg

 ابوذر غفارى كه بنا بر مشهور نامش «جندب بن جناده‏» است، چهارمين يا پنجمين كسى بود كه اسلام آورد. ابن اثير روايت مى ‏كند كه چون خبربعثت پيغمبر درقبيله «غفار» به ابوذر رسيد به برادرش گفت: برو به اين دره (شهر مكه) و از اين مرد كه مى ‏گويد پيغمبر است و از آسمان به وى خبر مى ‏رسد اطلاع حاصل كن و سخنش را بشنو و برگرد به من گزارش بده.

برادر ابوذر آمد به مكه و سخنان پيغمبر را شنيد سپس به نزد ابوذر بازگشت و گفت: او را ديدم كه مردم را به مكارم اخلاق و خصال نيكو سفارش مى‏ كند و سخنانى مى ‏گويد كه شعر و پندار نيست.

ابوذرگفت: سخني نگفتى كه مرا قانع سازد. سپس خود بار سفر بست و روانه مكه شد و به مسجدالحرام درآمد و خواست پيغمبرراببيند ولى او را نمى‏ شناخت و نمى‏ خواست از قريش سراغ حضرت را بگيرد تا اين كه پاسى از شب گذشت و ابوذر در همان جا خوابيد.

در آن لحظه على (عليه السلام) ازكنار او گذشت و متوجه شد كه وى مردى غريب است. ابوذر هم چون على (عليه السلام)را ديد برخاست و بدون اينكه پرسشى از هم كنند به دنبال او رفت.

فرداى آن روز باز ابوذر به مسجد الحرام آمد تمام روز را در مسجد گذرانيد ولى پيغمبر را نديد تا اين كه شب شد و ابوذر دوباره رفت و خوابيد. باز على (عليه السلام) ازكنار او گذشت و به خود گفت: وقت آن نرسيده است كه معلوم شود خانه اين مرد كجاست؟ سپس على (عليه السلام) ابوذر را بيدار كرد و با خود برد بدون اينكه چيزى از هم بپرسند.

روز سوم نيز همين واقعه تكرار شد و چون على (عليه السلام) او ا بيدار كرد و از وى پرسيد: آيا به من نمى ‏گويى كه براى چه به مكه آمده ‏اى؟ ابوذر گفت: با من پيمان مى‏ بندى كه مرا راهنمايى كنى؟ على (عليه السلام) گفت: آرى. ابوذر پرسيد: اين مرد كيست و چه مى ‏گويد؟

على (عليه السلام) فرمود: او پيغمبر و فرستاده خداست فردا صبح با من بيا تا تو را به نزد او ببرم. چون من چيزى را ديدم كه مى ‏ترسم قريش زيانى بر تو وارد سازند. فردا صبح على (عليه السلام) ازجلو و ابوذر با احتياط به دنبال او مى ‏رفت تا به حضور پيغمبر رسيدند.

ابوذر پس از شنيدن سخنان پيغمبر اسلام آورد و با حضرت بيعت كرد كه «هيچ گاه از ياد خدا غافل نماند و سخنى جز به حق نگويد هرچند تلخ باشد».

سپس پيغمبر به وى فرمود: برگرد به سوى قبيله‏ ات و آنها را به اسلام دعوت كن تا از من خبر رسد كه چه كار كنى. ابوذر گفت: به خدائى كه جان من در دست اوست مى ‏روم و در ميان جمع قريش با صداى بلند آنها را دعوت به اسلام مى ‏كنم. سپس از خانه پيغمبر خارج شد و به مسجدالحرام آمد و با صداى بلند گفت: اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله.

قريش برخاستند و به سر او ريختند و چندان او را زدند كه نقش بر زمين شد. تا اين كه عباس عموى پيغمبر خود را به روى او انداخت و رو به قريش كرد و گفت: واى بر شما نمى‏دانيد كه اين مرد از قبيله غفار است، و اين قبيله در سر راه تجارت شما به شام واقع است؟ اين را گفت و ابوذر را از چنگ آنها درآورد.

روز بعد بازابوذر آمد و همان صحنه را تكرار كرد و قريش نيز به او هجوم آوردند و او را مضروب ساختند. اين بار هم عباس سر رسيد و خود را به روى او انداخت تا نجات يافت.

به دنبال آن ابوذر به فرمان پيغمبر به قبيله خود بازگشت و به دعوت آنها پرداخت و پس از جنگ خندق به مدينه آمد و تا آخر عمر پيغمبر، در خدمت‏حضرت بود. براى درك مقام ابوذر ميان آن همه مطالب گفتنى دو حديث زير را ذكر مى‏كنيم:

در حديث معتبربين شيعه و سنى پيغمبر فرمود: «آسمان سايه نيفكنده و زمين جا نداده است به كسى راستگوتر از ابوذر».( ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء اصدق من ابى ذر)

دانشمند رجالى معروف شيعه شيخ كشى از امام جعفر صادق (عليه السلام) روايت مى‏ كند كه روزى جبرئيل با ابوذر وارد خانه پيغمبر شدند. جبرئيل پرسيد: يا رسول الله! اين كيست؟ پيغمبر فرمود: ابوذر است. جبرئيل گفت: او در آسمان معروفتر از زمين است. از وى سؤال كن كه صبح‏ها چه كلماتى را به زبان مى‏ آورد.پيغمبر پرسيد: ابوذر! آن كلمات چيست؟ ابوذر گفت: يا رسول الله اينها است: «الهم انى اسئلك الايمان بك والتصديق بنبيك و العافية من جميع البلاء و الشكر على العافية و الغنى عن شرار الناس‏» 

منبع:

تاريخ اسلام از آغاز تاهجرت/على دوانى 

 

Parameter:2380!model&78 -LayoutId:78 LayoutNameالگوي داخلي+تاريخ+++++++