ماجراي تاريخي جنگ ميان طالوت و جالوت و نقش حضرت داوود(ع)

آيات 246 تا 251 سوره بقره، كه شرح داستان «طالوت» و «جالوت» است، نمونه اى از تشريع و تجويز جهاد در اديان قبل از اسلام را حكايت مىكند. پس از آن كه بنى اسرائيل به فرماندهى يوشع بن نون، بلاد فلسطين را فتح و در آن سكونت كردند، تقريباً تا بيش از 350 سال پادشاهى نداشتند كه بر آنان حكومت كند و تدبير زندگى و اداره شؤون اجتماعى آنان از طريق «قضات» انجام مىگرفت.
در اين مدت، بنى اسرائيل غالباً با همسايگانشان، نظير عمالقه، اعراب، اهل مدين، فلسطينيان و آراميان، در حال زد و خورد بودند، كه اين زد و خوردها گاهى با پيروزى بنى اسرائيل و گاهى نيز با شكست آنان همراه بود.
در اواسط قرن چهارم، بنى اسرائيل با فلسطينيان وارد جنگ شدند و به سختى از آنان شكست خوردند و آواره و درمانده شدند. پس از اين شكست سنگين و احساس ذلّت بود كه بنى اسرائيل بزرگان خود را به نزد پيامبر آن عصر بنى اسرائيل، كه در عين حال قاضى آنان نيز بود، فرستادند و از وى درخواست كردند كه پادشاهى بر آنان منصوب كند تا با فرماندهى او در راه خداى متعال بجنگند و دشمنان خود را كه مدت زيادى بر بنى اسرائيل تاخت و تاز كرده و آنان را ضعيف و زبون ساخته اند سركوب كنند.
اين پيامبر ـ كه در روايات و كتب تاريخى با نام سموئيل (شموئيل ـ صمويل) از او ياد شده ـ از آن جا كه از خصوصيات اخلاقى، روحى و عادات و رفتار بنى اسرائيل آگاهى كامل داشت، بسيار نگران بود از اين كه اگر بر آنان اميرى نصب شود و جهادى مقرّر گردد، از رفتن به جهاد و اطاعت فرمان وى سرپيچى كنند و گرفتار عذاب الهى شوند. از اين رو، نگرانى خود را با بنى اسرائيل در ميان گذاشت و به آنان گفت: مىترسم كه اگر جنگ بر شما مقرّر شود از آن روى برتابيد؟!!
بنى اسرائيل در پاسخ گفتند:
وَ ما لَنا أَلاّ نُقاتِلَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِيارِنا وَ أَبْنائِنا»[1]؛ (هيچ نگران مباش! ما كه از شهر و ديار خود بيرون رانده شده ايم و از فرزندان خود دور مانده ايم، چرا نجنگيم؟) [2]
و بدين ترتيب بيش از پيش بر خواسته خود اصرار ورزيدند.
پس از اصرار فراوان بنى اسرائيل و تكرار اين خواسته خود، پيامبر خدا، به امر پروردگار، طالوت را به فرماندهى آنان منصوب كرد. اما اكثر بنى اسرائيل، و از جمله همانان كه بيش از ديگران به جنگ با دشمن اصرار مىكردند و انگيزه جنگيدن در آنها قوى تر بود و بيشتر شعار مىدادند، هنگامى كه مسأله شركت در جنگ جدّى شد و فرماندهى جنگ مشخص گرديد، شروع به طفره رفتن و بهانه جويى كردند! آنان ابتدا درباره فرماندهى طالوت و صلاحيّت وى چون و چرا كردند كه او چه مزيّتى بر ما دارد و چرا او بايد فرمانده ما باشد؟! او را مال و ثروتى نيست و ما به فرماندهى شايسته تريم: «قالُوا أَنّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ»[3]
سپس در ضمن حركت و بين راه رسيدن تا جبهه دشمن، به استثناى تعداد اندكى، همگى از فرمان وى در مورد ننوشيدن از آب نهرى سرپيچى كردند. در آخر نيز هنگامى كه به دشمن خود نزديك شده بودند، بهانه آوردند كه ما را طاقت رويارويى با دشمنى چون جالوت و سپاهيان وى نيست: «قالُوا لا طاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ»[4]
در هر حال، ميان طالوت و جالوت جنگ در گرفت و جالوت به دست حضرت داود(عليه السلام) كه از سربازان شجاع و پايدار طالوت بود، كشته شد. با كشته شدن طاغوت زمان، شيرازه لشكر دشمن از هم گسست و جنگ با شكست كافران و پيروزى بنى اسرائيل و جبهه حق پرستان پايان گرفت.
حضرت داود(عليه السلام) پس از اين جريان و نيز در پى حوادثى ديگر، سرانجام به مقام حكومت و پادشاهى بنى اسرائيل نايل آمد. پس از درگذشت آن حضرت نيز رياست دولت حق و عدل به فرزندش حضرت سليمان(عليه السلام)انتقال يافت، كه به ويژه در زمان وى، قدرت و شكوه حكومت حق به كمال خود رسيد.
پي نوشت:
[1] بقره/246
[2] اين پاسخ بنى اسرائيل نشان مىدهد كه دشمنان، سرزمين و شهرهاى آنان را تسخير كرده بودند و فرزندانشان را به اسارت نزد خود نگه داشته و خود بنى اسرائيل را از شهر و ديار و خانمانشان بيرون و آواره دشت و بيابان كرده بودند.
[3] بقره/247
[4] بقره/249