مركز پاسخگويي به سوالات ديني انوارطاها

احكام شرعي

تفسير

تاريخ

كتابخانه

اعتقادات

مشاوره

ويژه ها

نماز

پاسخگويي آنلاين (ساعت پاسخگوي احكام شرعي 20 الي 21:30 شب10 صبح الي 11:30 ظهر)
0.0 (0)

نهي از منكر استاد

/UploadedData/1/Contents/%D8%B5%D8%AF%D9%81%20%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF%20%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA1_0.jpg

سوره كهف، آيه 71: («فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَكِبا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَها قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً») [*]

 به حضرت موسي (ع) امر مي شود كه براي علم آموزي، مأمور است در مكتب بنده ‏اى كه صاحب علم لدني است (حضرت خضر) حضور يابد. يكي از شرائط شاگرد پروري حضرت خضر، سكوت در برابر ماجراهايي است كه رخ مي دهد. در طي فرايند استاد - شاگردي سه ماجرا رخ مي دهد كه هر سه داراي ظاهري ذنب آلود و جرم انگارانه هستند اما در زير پوسته هر ماجرا، حقيقت و هدفي عالي نهفته است كه توجيه كننده آن پوسته به شمار مي رود. تمركز اين نوشتار بر ماجراي اول است. موسي و خضر سوار يك كشتى مى ‏شوند، موسى مى ‏بيند خضر در حال سوراخ كردن كشتى است.

«منكر» در دو سطح، در مقابل ديدگان حضرت موسي(ع) در حال رخ دادن است:

1. تصرف در مال غير بدون اذن مالك آن حرام است كه خلاف شرع بيّن است.

2. و خطر غرق شدن همه افرادي كه بر كشتي سوارند.

حضرت موسي (ع) اهل شريعت و قانون مدار است و واجب و حرام و مستحب و مكروه برايش حساسيت خاصى دارد؛ لذا شرط ضمن عقد را كنار گذاشته، وارد ميدان نهي از منكر مي شود آن هم از استاد خود حضرت خضر: («اخَرَقْتَها لِتُغْرِقَ اهْلَها»): آيا آن را سوراخ كردى تا سرنشينان آن را غرق كنى؟! اما حضرت خضر در برابر نهي از منكر موسي، شرائط اوليه استاد-شاگردي را متذكر مي شود: «نگفتم تو تاب ندارى، تحمل و ظرفيت ندارى؟!» و در انتهاي سه ماجرا و هنگام فراق بين استاد و شاگرد، حضرت خضر در توجيه اين عمل مي فرمايد:  كشتى مزبور در مالكيت عده ‏اى از مستمندان بوده كه با آن در دريا كار مى‏ كردند، و لقمه نانى به دست مى‏ آوردند، و در آن حوالي پادشاهى بود كه كشتى‏ ها را غصب مى‏ كرد، من خواستم آن را معيوب كنم تا آن پادشاه جبار بدان طمع نبندد، و از آن صرف نظر كند[2].

سؤال مهمي كه در اين ماجرا مطرح شده اين است كه آيا واقعا مى ‏توان در اموال ديگري، بدون اجازه او تصرف نمود و معيوب كرد، هر چند با اين هدف خير كه غاصبى آن را از بين نبرد؟! در برابر اين سؤال، مفسرين و نظريه پردازان قرآن پژوه سه راه حل ارائه نموده اند: 
1. نخست اينكه ماجراهاي سه گانه را با موازين فقهى و قوانين شرع تطبيق دهيم: پيروان اين نظريه، در توجيه تصرف بدون اجازه در اموال غير گفته ‏اند حفظ مجموعه كشتى مسلما كار اهمى بوده، در حالى كه حفظ آن از آسيب جزئى، چيز زيادى نبوده، يا به تعبير ديگر حضرت خضر در اينجا «دفع افسد به فاسد» كرده، به خصوص اينكه رضايت باطنى صاحبان كشتى را در صورتى كه از اين ماجرا آگاه مى ‏شدند ممكن بود پيش بينى كرد (و به تعبير فقهى، خضر در اين كار اذن فحوى داشت). اما اشكال مهمي كه بر اين نظريه وارد است اين است كه آيا ما مى ‏توانيم خانه و مال و زندگى هر فرد را كه يقين داريم در آينده غصب مى‏ شود بدون اطلاع او از پيش خود معيوب كنيم تا از خطر در امان بماند؟ آيا براستى فقهاء چنين حكمى را مى ‏پذيرند؟!
2. نظريه دوم معتقد است ما در اين جهان داراى دو نظام هستيم: «نظام تكوين» و «نظام تشريع». گر چه اين دو نظام در اصول كلى هماهنگ عمل مي كنند، ولى گاه مى ‏شود كه در جزئيات از هم جدا مى ‏شوند. مثلا خداوند براى آزمايش بندگان آنها را مبتلا به خوف و ناامنى، نقص اموال و ثمرات و از بين رفتن نفوس و عزيزان مى‏ كند، تا معلوم شود چه اشخاصى در برابر اين حوادث صابر و شكيبا هستند. آيا هيچ فقيهى و يا حتى پيامبرى مى ‏تواند اقدام به چنين كارى بكند، يعنى اموال و نفوس و ثمرات و امنيت را از بين ببرد تا مردم آزمايش شوند. نظير اين مثالها فراوان است[3]. مجموعه اين مثالها نشان مى‏ دهد كه جهان آفرينش مخصوصا آفرينش انسان بر اين نظام احسن استوار است كه خداوند براى اينكه انسان راه تكامل را بپيمايد قوانين و مقرراتى براى او از نظر تكوين قرار داده كه تخلف از آنها عكس العمل ‏هاى مختلفى دارد. در حالى كه از نظر قانون شرع نمى‏ توانيم همه آنها را در چارچوب اين قوانين بريزيم.[4]
حال كه ثابت شد ما دو نظام داريم و خداوند حاكم بر هر دو نظام است، هيچ مانعى ندارد كه خداوند گروهى را مامور پياده كردن نظام تشريع كند، و گروهى از فرشتگان يا بعضى از انسانها (همچون خضر) را مامور پياده كردن نظام تكوين نماند[5].

3. نظريه سوم در حقيقت توسعه نظريه فقهي اول است. در اين داستان، پيوسته چنين است كه در زير يك پرده- كه كار زشت است- يك هدف عالى نهفته است كه آن را توجيه مى‏ كند. براى كسى كه نمى‏ داند، توجيه پذير نيست. آن كسى كه نمى ‏داند، وظيفه ‏اش اين است كه از قانون مربوطه پيروى كند. اما يكى هست كه آن طرف را مى ‏داند. شكستن اين قانون براى او توجيه دارد ولى براى فرد اول توجيه ندارد. برخى كارها براى افرادى جايز مى‏ شود و براى افراد ديگر جايز نيست. اين است كه وظيفه پيغمبر و امام و ولىّ در خيلى موارد فرق مى ‏كند.
نه اينكه حكم براى پيغمبر و ما دو حكم است، حكم براى ما و پيغمبر يا براى ما و امام هر دو يكى است. اگر ما آن طرف ‏تر را مى ‏ديديم، همان وظيفه را داشتيم، ولى آن كه آن طرف ‏تر را مى ‏بيند خود به خود حكم درباره او تغيير مى ‏كند. 
اين ماجرا نيز بايد در «رهبرى اجتماعى» تحليل شود. شما وقتى تاريخ زندگى پيامبر را مطالعه مى‏ كنيد مى ‏بينيد همه آن، داستان موسى و خضر است. پيغمبر آنجا كه تشخيص مى‏ دهد براى بشريت چه كارى بايد بكند، اهميت نمى‏ دهد كه ديگران چه مى‏ گويند. وقتى كه تشخيص مى‏ دهد دشمن بايد تضعيف شود و اولين تضعيفى هم كه بايد به دشمن وارد شود از جنبه اقتصادى است (زيرا پول آنها تبديل به اسلحه مى ‏شود و به سر مسلمين ريخته مي شود) «2»، مى‏ گويد برويد كاروانشان را بزنيد تا قوّت نگيرند. يا اگر تشخيص مى‏ دهد كه برخي از انشعابات يهود جرثومه‏ فسادند، مي فرمايد اين گروه را از بين ببريد. البته در مقياس كسى كه حال را دارد مى‏ بيند نه آينده را اين امر توجيه پذير نيست[6]. ولى آن كسى كه آينده را مى ‏بيند مى ‏تواند اين كار را بكند. البته كسى نبايد اين را بهانه قرار دهد براى ارتكاب جنايت. جز ولىّ حق كه مى‏ بيند، هيچ فردي حق چنين كارى را ندارد.
 

پي نوشت: --------------------

[*] «پس آن دو (موسى و خضر) به راه افتادند، تا آنكه سوار كشتى شدند. (خضر) آن را سوراخ كرد. موسى (از روى اعتراض يا تعجّب) گفت: آيا آن را سوراخ كردى تا سرنشينان آن را غرق كنى؟ راستى كه كار ناروايى انجام دادى!»

[1] هَلْ اتَّبِعُكَ عَلى‏ انْ تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمْتَ رُشْداً. (موسي متواضعانه به حضرت خضر عرضه مي دارد: آيا اجازه مى‏ دهيد در بخشي از علم شما، علم آموزي و شاگردي كنم و شما معلم بنده باشيد؟! او هم صريح مى‏ گويد: «انَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِىَ صَبْراً»تو تحمل ندارى، ظرفيت ندارى. به يك پيغمبر مى‏ گويد: تو تابَش را ندارى. مى‏ گويد اميدوارم كه ظرفيت داشته باشم و بتوانم بيايم.)

[2] از تعبير «مساكين» (مسكينها) در اين مورد استفاده مى ‏شود كه مسكين كسى نيست كه مطلقا مالك چيزى نباشد، بلكه به كسانى نيز گفته مى ‏شود كه داراى مال و ثروتى هستند ولى جوابگوى نيازهاى آنها نمى ‏باشد. اين احتمال نيز وجود دارد كه اطلاق مسكين بر آنها نه از نظر فقر مالى بوده است بلكه از نظر فقر قدرت بوده، و اين تعبير در زبان عرب وجود دارد، و با ريشه اصلى لغت مسكين كه سكون و ضعف و ناتوانى است نيز سازگار است. (* پ ن: در هر حال ماجراي اين كشتي مي تواند به عنوان مالكيت بخش خصوصي و مداخله دولت در بخش خصوصي در مباحث فقه مورد تبيين و مداقه صورت گيرد.) 

[3] خداوند بعضى از پيامبران و بندگان صالح خود را به عنوان هشدار و تربيت در برابر ترك اولى، گرفتار مصيبت هاى عظيم مى‏ نمود، همچون مصيبت يعقوب به خاطر كم توجهى به بعضى از مستمندان و يا ناراحتى يونس به خاطر يك ترك اولاى كوچك. آيا كسى حق دارد به عنوان مجازات و كيفر اقدام به چنين كارى كند؟و يا اينكه مى ‏بينيم گاهى خداوند نعمتى را از انسان به خاطر ناشكرى مى ‏گيرد، مثلا شكر اموال را بجاى نياورده اموالش در دريا غرق مى‏ شود و يا شكرانه سلامتى را بجا نياورده، خدا سلامت را از او مى ‏گيرد، آيا از نظر فقهى و قوانين تشريعى كسى مى ‏تواند به خاطر ناشكرى اموال ديگرى را نابود كند و سلامت را مبدل به بيمارى كند؟!

[4] فى المثل طبيب مى‏ تواند انگشت انسانى را به خاطر اينكه زهر به قلب او سرايت نكند قطع نمايد، ولى آيا هيچ فردي مى‏ تواند انگشت انسانى را براى پرورش صبر و شكيبايى در او و يا به خاطر كفران نعمت قطع نمايد؟! (در حالى كه مسلما خدا مى ‏تواند چنين كارى را بكند چرا كه موافق نظام احسن است).

[5] بر مبناي اين نظريه در نظام تكوين الهى هيچ مانعى وجود ندارد كه خداوند حتى كودك نابالغى را گرفتار حادثه‏ اى كند و در آن حادثه جان بسپارد چرا كه وجودش در آينده ممكن است خطرات بزرگى به بار آورد، همانگونه كه گاهى ماندن اين اشخاص داراى مصالحى مانند آزمايش و امتحان و امثال اينها است. و نيز هيچ مانعى ندارد خداوند مرا امروز به بيمارى سختى گرفتار كند به طورى كه نتوانم از خانه بيرون بروم چرا كه مى ‏داند اگر از خانه بيرون روم حادثه خطرناكى پيش خواهد آمد و مرا لايق اين مى ‏داند كه از آن خطر برهاند. و به تعبير ديگر گروهى از ماموران خدا در اين عالم مامور به باطنند و گروهى مامور به ظاهر، آنها كه مامور به باطنند ضوابط و اصول برنامه ‏اى مخصوص بخود دارد همانگونه كه ماموران بظاهر براى خود اصول و ضوابط خاصى دارند. درست است كه خط كلى اين دو برنامه هر دو انسان را به سمت كمال مى‏ برد، و از اين نظر هماهنگند، ولى گاهى در جزئيات مانند مثالهاى بالا از هم جدا مى ‏شوند. البته بدون شك در هيچ يك از دو خط هيچكس نمى ‏تواند خودسرانه اقدامى كند، بلكه بايد از مالك و حاكم حقيقى مجاز باشد، لذا خضر با صراحت اين‏حقيقت را بيان كرد و گفت: («ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي‏») من هرگز پيش خود اين كار را انجام ندادم، بلكه درست طبق يك برنامه الهى و ضابطه و خطى كه به من داده شده است گام برمى ‏دارم. و به اين ترتيب تضاد بر طرف خواهد شد. و اينكه مى ‏بينيم موسى تاب تحمل كارهاى خضر را نداشت بخاطر همين بود كه خط ماموريت او از خط ماموريت خضر جدا بود، لذا هر بار مشاهده مى ‏كرد گامش بر خلاف ظواهر قانون شرع است فرياد اعتراضش بلند مى ‏شد، ولى خضر با خونسردى به راه خود ادامه مى ‏داد، و چون اين دو رهبر بزرگ الهى بخاطر ماموريت هاى متفاوت نمى‏ توانستند براى هميشه با هم زندگى كنند («هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ‏») را گفت.

[6] مثلًا چنگيز، زمانى كه بچه چهار پنج ساله بوده، سرش را جلو هر كسى مى ‏بريدند، مى ‏گفت جنايت است ولى وقتى همين چنگيز بزرگ شد و ميليونها آدم كشت، مى‏ گويند چه خوب بود كسى او را در سنين چهار پنج سالگى گير مى ‏آورد و سرش را مى ‏بريد. در آن سن همه آن‏طور مى‏ گفتند چون آينده را نمى ‏ديدند.

تفسير نمونه، ج‏12، ص505. مجموعه ‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏15، نتايج اجتماعى داستان موسى و خضر، ص 183. ترجمه تفسير الميزان، ج‏13، ص 482.

Parameter:20871!model&77 -LayoutId:77 LayoutNameالگوي داخلي+++++++تفسير