با سعد و قاص و ديگر شخصيتهاي اسلامي، كه در آن روز انديشهي خلافت و جانشيني يزيد بدون جلب رضايت آنان عملي نبود، به گفتگو پرداخت.
وي بر روي تختي كه براي او در دار الندوه گذارده بودند نشست و سعد و قاص را نيز در كنار خود نشاند. او محيط جلسه را مناسب ديد كه از امير مؤمنان (ع) بدگويي كند و به او ناسزا بگويد.
سعد وقاص در باطن از دشمنان امام (ع) بود و به مقامات معنوي و افتخارات بارز امام رشك ميورزيد.
سعد، به رغم سابقهي عدوات و مخالفتهاي خود با امام (ع)، هنگامي كه مشاهده كرد معاويه به علي (ع) ناسزامي گويد به خود پيچيد و رو به معاويه كرد و گفت:
مرا بر روي تخت خود نشانيدهاي و در حضور من به علي ناسزا ميگويي؟ به خدا سوگند هرگاه يكي از آن سه فضيلت بزرگي كه علي داشت و داشتم بهتر از آن بود كه آنچه آفتاب بر آن مي تابد مال من باشد:
1- روزي كه پيامبر (ص) او را در مدينه جانشين خود قرار داد و خود به جنگ تبوك رفت به علي چنين فرمود: «موقعيت تو نسبت به من، همان موقعيت هارون است نسبت به موسي، جز اينكه پس از من پيامبري نيست».
2- روزي كه قرار شد پيامبر با سران «نجران» به مباهله بپردازد، دست علي و فاطمه و حسن و حسين را گرفت و گفت: «پروردگارا! اينان اهل بيت من هستند».
3- روزي كه مسلمانان قسمتهاي مهمي از دژهاي يهودان خيبر را فتح كرده بودن ولي دژ «قموص»، كه بزرگترين دژ و مركز دلاوران آنها بود، هشت روز در محاصرهي سپاه اسلام بود و مجاهدان اسلام قدرت فتح و گشودن آن را نداشتند.سردرد شديد رسول خدا مانع از آن شده بود كه شخصاً در صحنهي نبرد حاضر شود و فرماندهي سپاه را بر عهده بگيرد و هر روز پرچم را به دست يكي از سران سپاه اسلام ميداد و همهي آنان بدون نتيجه باز ميگشتند. روزي پرچم را به دست ابوبكر داد و روز بعد آن را به عمر سپرد ولي هر دو، بي آنكه كاري صورت دهند به حضور رسول خدا بازگشتند.
ادامهي اين وضع براي رسول خدا گران و دشوار بود. لذا فرمود:
فردا پرچم را به دست كسي ميدهم كه هرگز از نبرد نميگريزد و پشت به دشمن نميكند. او كسي است كه خدا و رسول خدا او را دوست دارند و خداوند اين دژ را به دست او ميگشايد.
هنگامي كه سخن پيامبر (ص) را براي حضرت علي (ع) نقل كردند، او رو به درگاه الهي كرد و گفت: «اللهم لا معطي لما منعت و لا مانع لما اعطيت». يعني پروردگارا! آنچه را كه تو عطا كني بازگيرندهاي براي آن نيست و آنچه را كه تو ندهي دهندهاي براي او نخواهد بود.
(سعد ادامه داد:) هنگامي كه آفتاب طلوع كرد ياران رسول خدا دور خيمهي او را گرفتند تا ببينند اين افتخار نصيب كدام يك از ياران او ميشود. وقتي پيامبر (ص) از خيمه بيرون آمد گردنها به سوي او كشيده شد و من در برابر پيامبرايستادم شايد اين افتخار از آن من گردد و شيخين بيش از همه آرزو ميكردند كه اين افتخار نصيب آنان شود. ناگهان پيامبر فرمود: علي كجاست؟ به حضرتش عرض شد كه وي به درد چشم دچار شده و استراحت ميكند. سلمة بن اكوع به فرمان پيامبر به خيمهي حضرت علي رفت. و دست او را گرفت و به حضور پيامبر آورد. پيامبر در حق وي دعا كرد ودعاي وي در حق او مستجاب شد. آنگاه پيامبر زره خود را به حضرت علي پوشانيد و ذوالفقار را بر كمر او بست وپرچم را به دست او داد و يادآور شد كه پيش از جنگ آنان را به آيين اسلام دعوت كن و اگر نپذيرفتند به آنان برسان كه ميتوانند زير لواي اسلام و با پرداختن جزيه و خلع سلاح، آزادانه زندگي كنند و بر آيين خود باقي بمانند و اگر هيچ كدام را نپذيرفتند راه نبرد را در پيش گير؛ و بدان كه هرگاه خداوند فردي را به وسيلهي تو راهنمايي كند بهتر از آن است كه شتران سرخ موي مال تو باشد و آنها را در راه خدا صرف كني. " 1 ".
سعد وقاص پس از آنكه قسمت فشردهاي از اين جريان را، كه به طور گسترده آورديم، نقل كرد مجلس معاويه را به عنوان اعتراض ترك گفت.
منبع:
فروغ ولايت آيت الله العظمي سبحاني ص104