مه جان گداز
مهي كه هست بسي جانگداز ميآيد
مقدّر آن چه بُوَد از فراز ميآيد
به چشم دل نظري كن ببين كه قافلهاي
به سوي كرببلا از حجاز ميآيد
از اين طرف بنِگر حُر كه با هزار سوار
به كف گرفته سنان، پيشواز ميآيد
از آن طرف علي اصغر به قصد مهماني
ميان قافله در مهدِ ناز ميآيد
از اين طرف بنِگر حرمله به كف تيري
سه شعبه دارد و مهماننواز ميآيد
از آن طرف بنِگر شاه با جوانانش
براي دادن جان، سرفراز ميآيد
از اين طرف بنِگر شمر دون به كف خنجر
به قصد صيد حرم، يكّهتاز ميآيد
ديوان خادم، ص 121(با حذف يك بيت).