چشم از اشك پر ومشك من از آب تهى است
چشم از اشك پر ومشك من از آب تهى است
جگرم غرقه به خون و تنم از تاب تهى است
گفتم از اشك كنم آتش دل را خاموش
پر زخوناب بود چشم من از آب تهى است
جان من مى برد آن آب كزين مشك چكد
گشتيم غرق در آبى كه ز گرداب تهى است
دست و مشك و علمى لازمه سقّايى است
دست عباس تو از اين همه اسباب تهى است
مشك هم اشك به بى دستى من مى ريزد
بى سبب نيست اگرمشك من ازآب تهى است