wait لطفا صبر کنید

مركز پاسخگويي به سوالات ديني انوارطاها

احكام شرعي

تفسير

تاريخ

كتابخانه

اعتقادات

مشاوره

ويژه ها

نماز

پاسخگويي آنلاين
0.0 (0)

آيا حياء امري فطري است يا برساخته فرهنگ بشريت؟

 

يكى از مسائل دامنه ‏دار اين است كه آيا امورى همچون حيا، فطرى‏ اند يا فرهنگى؟ اگر حيا فطرى باشد، يك پديده انسانى است كه تابع فرهنگ خاصّى نبوده، دو ويژگى خواهد داشت: يكى اين كه در همه انسان‏ها مشترك خواهد بود و ديگرى اين كه ثابت بوده، بر اثر گذر زمان، تغيير نخواهد كرد. امّا اگر فرهنگى باشد، تابع فرهنگ هر جامعه خواهد بود و لذا، نه مشترك ميان همه انسان‏ها خواهد بود و نه ثابت و تغييرناپذير؛ بلكه ممكن است در برخى انسان‏ها حيا وجود داشته باشد و در برخى ديگر، نه؛ و ممكن است روزگارى حيا در ميان مردم وجود داشته باشد، امّا روزگارى برسد كه حيا از ميان آنان، رخت بربندد.
بنابراين سؤالْ اين است كه آيا انسان، چون انسان است، شرم دارد و يا چون تابع فلان فرهنگ يا فلان دين است، شرم دارد؟ آيا علّت حيا، انسانيت است يا ديانت و فرهنگ؟ برخى با نفى اصالت ارزش ‏هاى انسانى و فطرى بودن آنها و از جمله حيا، بر اين باورند كه ارزش‏ ها، ساخته فرهنگ ‏ها و اديان هستند و اصالت انسانى و فطرى ندارند. مى ‏گويند هر فرهنگ و تمدّنى، يك سرى از ارزش‏ ها را توليد مى ‏كند و ممكن است پس از مدّتى، ارزش‏ هاى جديد ديگرى بيافريند و ارزش‏ هاى كهنه را كنار بگذارد. پس نتيجه مى ‏گيريم كه اين گونه امور، فطرى و اصيل نيستند.
اينان براى اثبات ادّعاى خود، ممكن است به دو چيز استناد كنند. يكى از آن دو، تفاوت فرهنگ ‏هاست. ممكن است بگويند تفاوت فرهنگ‏ ها، دليل غير فطرى بودن ارزش‏ هاست؛ مقتضاى فطرى بودن ارزش‏ ها، يكسانى و همسانى آنها در تمام فرهنگ ‏ها و زمان ‏هاست؛ امّا بر خلاف آن، شاهد تفاوت فرهنگ ‏ها هستيم. مثلًا در فرهنگى فلان كار، نابه ‏هنجار شمرده مى ‏شود و مردم از انجام دادن آن، شرم مى‏ كنند؛ امّا در فرهنگ ديگرى همان كار، نابه هنجار‏ شمرده نمى ‏شود و در نتيجه، مردم از انجام ‏دادن آن، ابايى ندارند.
مسئله حجاب و حياى ميان زن و مرد و الگوى ارتباطى برخاسته از آن را نيز از اين دست مى‏ دانند و معتقدند اينها امورى فرهنگى ‏اند نه فطرى، و لذا اصالت نداشته، قابل تغيير خواهند بود. بر همين اساس، معتقدند كه براى يافتن اصالت ‏هاى انسانى، بايد به جوامع بدوى و به دور از تمدّن، روى آورد؛ چرا كه دورى آنها از تمدّن، سبب شده كه از هيچ فرهنگى تأثير نپذيرند و اصالت انسانى خود را حفظ كنند.
از همين جا، استدلال دوم شروع مى‏ شود. مى‏ گويند مطالعه جامعه‏ هاى بَدَوى و به دور از تمدّن (مثل برخى قبيله ‏هاى افريقايى) نشان مى ‏دهد كه در اين قبيله ‏هاى به اصطلاح دست نخورده، مردم از عريانى عورت خود نزد ديگران، حتّى جنس مخالف، ابايى نداشته، شرم نمى‏ كنند. و يا زنان آنان، اختلاط با مردان را قبيح نمى‏ دانند و يا از نداشتن حجاب، احساس شرم و خجالت نمى ‏كنند و .... بنا بر اين، نتيجه مى‏ گيريم كه ارزش‏ها و از جمله حيا و شرم، پديده ‏هايى فرهنگى و محصول تمدّن‏ اند، نه اين كه فطرى و ذاتى باشند.
مبناى اين نظريه، دو چيز است: يكى تفاوت فرهنگ‏ ها كه موجب تفاوت ارزش‏ها مى ‏شود، و ديگرى اين كه جامعه ي مبنا براى تشخيص فطرى از غير فطرى، جامعه ‏هاى به دور از تمدّن‏ اند.

پرسشى كه در برابر اين نظريه قرار دارد، اين است كه: متفاوت بودن فرهنگ و تمدّن، در چه چيزى تأثير مى ‏گذارد و به اصطلاح، قلمرو تأثيرگذارى آن، كدام يك از اركان حياست؟ آيا تأثير آن، در اصل حياست يا موضوع حيا؟ دو چيز را بايد از يكديگر جدا نمود: موجوديت حيا و موضوع حيا را.

اگر تأثير فرهنگ و تمدّن بر اصل و ريشه و ماهيت حيا باشد، در حقيقت، موجوديت آن را تحت تأثير قرار مى ‏دهد و در اين صورت، هم مى‏ تواند حيا را بيافريند و هم مى ‏تواند آن را نابود سازد؛ امّا اگر تأثير فرهنگ و تمدّن بر موضوع حيا باشد، اصل موجوديت حيا تحت تأثير قرار نمى‏ گيرد، بلكه امورى كه موضوع حيا هستند، متأثّر شده، دچار تغيير مى ‏شوند. در اين صورت، ممكن است كارى در فرهنگى شرم‏ آور باشد و همان كار، در فرهنگ ديگر، مايه مباهات. در اين فرض، موجوديت روانى حيا تغيير نكرده و اين گونه نيست كه در فرهنگ دوم، ريشه حيا معدوم شود؛ بلكه آن چيزى كه در فرهنگ اوّل، موضوع حيا بود، در فرهنگ دوم، از فهرست موضوعات حيا خارج شده است و در عين حال، امكان دارد و بلكه اين گونه است كه در فرهنگ دوم، امور ديگرى موضوع حيا قرار مى‏ گيرند. در همان جوامع بَدَوى، مى ‏توان مواردى را يافت كه همان مردم از آنها شرم مى ‏كنند. پس ريشه حيا، هرگز از جامعه انسانى رخت بر نمى ‏بندد.
تا انسان هست، حيا هم هست. آنچه تغيير مى‏ كند، مصداق‏ ها و موردهاى حياست. به عبارت ديگر، تفاوت فرهنگ ‏ها، موجب تفاوت مصداق‏ هاى حيا مى ‏شود. دليل آن نيز روشن است. يكى از اركان حيا اين است كه ملاكى براى تشخيص نابه‏ هنجارى داشته باشيم و بر اساس آن، امور نابه‏ هنجار و شرم ‏آور را معيّن كنيم. اين مسئله، دقيقاً به نظام ارزشى مربوط مى‏ شود. نظام ارزشى است كه درست و نادرست، و زشت و زيبا را مشخّص مى‏ سازد. در اين جا فرهنگ‏ ها نقش بازى مى‏ كنند. هر فرهنگى داراى نظام ارزشى خاصّى است و بر اساس آن، ملاك زشتى امور، متفاوت خواهد بود. در نتيجه، كار نابه ‏هنجار در هر فرهنگى با فرهنگ ديگر، متفاوت خواهد بود. بنا بر اين، آنچه با تغيير فرهنگ تغيير مى‏ كند، مصداق‏ ها و موضوعات حياست، نه اصل و ريشه حيا، و تفاوت مصداق‏ هاى حيا نمى‏ تواند دليل غير فطرى بودن حيا باشد.

حيا، قابليت ثابتى است كه در وجود انسان، نهاده شده و هر فرهنگ و آيينى، به نحوى و در طريقى از آن استفاده مى ‏كند. حتّى جامعه‏ هاى بَدَوى و بِكر و دورافتاده از تمدّن جديد هم عارى از حيا نيستند. آنها نيز داراى يك نظام ارزشى‏ اند و براساس اين نظام ارزشى، برخى امور را نابه هنجار شمرده، و انجام‏ دادن آن را ناروا مى‏ دانند و لذا اگر كسى به آن اقدام كند، مايه شرمسارى خواهد بود، هر چند شايد مصداق حيا در آن جامعه با جامعه ديگر، تفاوت داشته باشد. بنا بر اين، اصل حيا، ثابت و تغييرناپذير است كه دليل اين امر، فطرى بودن آن است؛ ولى مصداق‏ ها و مواردى كه مردم از آن شرم مى‏ كنند، چون تابع فرهنگ و نظام ارزشى است، تغييرپذيرند. البته امكان تغيير مصداق‏ هاى حيا به معناى مشروعيت (شرعى بودن) آن نيست. مسئله مشروعيت مصداق‏ هاى حيا، بحث ديگرى دارد. آن بحث، بحثى فقهى است و اين بحث، بحثى روان‏شناختى است. اكنون بحث در اين است كه امكان تغيير در مصداق‏ ها وجود دارد، بى آن كه موجب تغيير در اصل حيا باشد. به بيان ديگر، آنچه تغييرپذير و ناپايدار است، موارد حياست.
اين در حالى است كه تغيير ريشه و استعداد حيا، نشانه غيرفطرى بودن آن است، نه تغيير موارد آن. پس استدلالى كه اقامه شده، نمى ‏تواند فرضيه غير فطرى بودن اين گونه امور را ثابت كند. فرضيه، مربوط به چيزى است، و شواهد و قرائن، مربوط به چيز ديگر. محور فرضيه، استعداد و قابليت حياست و شواهد، مربوط به موارد و مصاديق حيا.
وانگهى، براى اثبات فطرى بودن يا نبودن، نمى ‏توان جامعه معيار را جامعه ‏اى دانست كه از فرهنگ و تمدّن روز، به دور است. چنين جامعه ‏اى، هر چند از تأثيرات تمدّن روز به دور است، امّا نمى ‏توان گفت نسبت به اصالت انسانى، بكر و دست نخورده بوده، تحت تأثير هيچ فرهنگ و تمدّنى قرار نداشته است. در چنين مواردى جامعه معيار را بايد «انسان نخستين» قرار داد كه از تأثير هر فرهنگ و آيينى به دور بوده، داراى فطرتى بكر و دست نخورده است.


خداوند متعال، در جريان نقل داستان حضرت آدم و حوّا و اخراج آن دو از بهشت، تصريح مى‏ كند كه پس از خوردن از ميوه آن درخت ممنوعه، عورت آنها آشكار شد و آنها از اين آشكار شدن، متأثّر شدند و براى پوشاندن عورت خود، تلاش كردند. قرآن كريم مى‏ فرمايد:
«فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ»[1]؛ چون از آن درخت خوردند، عورت آنها آشكار شد، با برگ‏هاى درختان باغ، خود را پوشاندند.
اين نشان مى ‏دهد كه شرم از آشكار شدن عورت، امرى فطرى است و به فرهنگ خاصّى اختصاص ندارد.
از مجموع آنچه گفته شد، روشن مى‏ شود كه حيا به عنوان يك قابليت و استعداد انسانى، فطرى است؛ امّا موارد و مصاديق حيا مى‏ تواند تابع فرهنگ و تمدّن باشد؛ هر چند مسئله مشروعيت هر تغيير، بسته به هماهنگى آن با قوانين الهى است.

 

پي نوشت:

[1] اعراف /22.
پسنديده، عباس، پژوهشى در فرهنگ حيا، موسسه علمى فرهنگى دار الحديث.
 

اولين مهريه نكاح آدم و حوا معارف دين
كاربر گرامي سوالات خود را از بخش "ارسال سوال ديني " ارسال كنيد.
NotCache List Paramters: 6&0&0!Model&219 Name List:نمايش رندوم كتب - كل ++++++