مركز پاسخگويي به سوالات ديني انوارطاها

احكام شرعي

تفسير

تاريخ

كتابخانه

اعتقادات

مشاوره

ويژه ها

نماز

پاسخگويي آنلاين (ساعت پاسخگوي احكام شرعي21:30 الي 23 شب11 صبح الي 12:30 ظهر)
0.0 (0)

اسرار سر در چاه بردن اميرمومنان(ع)

/UploadedData/1/Contents/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%20%D8%B9%D9%84%DB%8C3_1(1).jpg

ماجراى سر در چاه بردن حضرت على (عليه السلام) يكى از اسرارى است كه تنها خود اميرالمومنين (ع) از حقيقت آن آگاه است و حتى ياران حضرت هم از آن آگاه نشدند، گرچه امام علي (ع) تا حدودى به بعضى از خواص خود اشاره به سر اين عمل كرده است.

در روايتى از ميثم تمار آمده است: شبى از شب ها حضرت على (ع) مرا به صحرا برد. از كوفه خارج شديم. به مسجد جعفى رسيديم. آن حضرت چهار ركعت نماز خواند و پس از سلام و تسبيح دست هاى خود را بلند كرد و گفت: خدايا تو را چگونه بخوانم در حالى كه بنده گناهكار تو هستم و چگونه تو را نخوانم در حالى كه عاشق تو هستم. 
خدايا با دستان گناه آلود و چشمان اميدوار به سويت آمده ام. خدايا تو مالك همه نعمت هايى و من اسير خطاها هستم. آن حضرت پس از دعا به سجده رفت و صورت به خاك گذاشت و يكصد مرتبه گفت: خدايا عفوم كن. پس از اين از مسجد خارج شديم و رفتيم تا به صحرا رسيديم. حضرت على (ع) خطى به دور من كشيد و فرمود: از اين خط بيرون نيا. مرا تنها گذاشت و رفت و در دل تاريكى ناپديد شد. 
آن شب، شب تاريكى بود. پيش خودم گفتم: اى ميثم آيا مولا و سرورت را در اين بيابان تاريك و با آن همه دشمن تنها رها كردى؟ پس در نزد خدا و پيامبر چه عذرى خواهى داشت؟ پس از آن سوگند خوردم كه مولايم را پيدا خواهم كرد. به دنبال آن حضرت رفتم و او را جستجو كردم. وقتى آن حضرت را از دور ديدم، به طرفش راه افتادم، وقتى كه رسيدم ديدم آن حضرت تا نصف بدن به چاه خم شده است و با چاه سخن مى گويد و چاه هم با او سخن مى گويد. 
وقتى كه آن حضرت برگشتند، حضور مرا احساس كردند، پرسيدند: كيستى؟ گفتم: ميثم هستم. فرمود: مگر نگفتم از آن دايره پايت را بيرون مگذار؟ گفتم: نتوانستم تحمل كنم و ترسيدم كه دشمنان، بر شما آسيب برسانند. پرسيدند: آيا چيزى از آنچه گفتم شنيدى؟ گفتم: نه سرورم، چيزى نشنيدم. فرمود: اى ميثم وقتى كه سينه ام از آنچه در آن دارم احساس تنگى كند، زمين را با دست مى كنم و راز خودم را به آن مى گويم[1]. 
انسان هاى بزرگى مانند امير المومنين عليه السلام كه عالى ترين ارتباط را با خداوند دارند و در اوج معرفت نسبت به پروردگار مى باشند داراى بزرگترين دردها و عميق ترين رنج ها مى باشند. اصولا هر چه روح انسان بزرگتر و لطيف تر باشد آلام و دردها و اندوه هاى آن عظيم تر و عميق تر است. 
وقتى روح عالى و لطيف باشد و فراتر از زمان و مكان خود باشد و ارتباط آن با خداوند عميق تر و ظريف تر باشد در اين حال معرفت نسبت به كانون عظمت و علم و قدرت و كمالات افزون تر خواهد بود. چنين روحى تنها با انس و الفت و ارتباط با روحى عظيم و در حد و مرتبه خود آرام مى گيرد و قرار مى يابد. 
اگر اين روح آسمانى و ملكوتى چنين همدم و مونسى نيابد و كسى نباشد كه محرم راز او گردد و بتواند بى قرارى او را كه نتيجه درك اسرار و علوم و كمالات ما ورايى و غيبى است بفهمد و درك كند به ناچار سر در چاه فرو مى برد و اسرار و دقايق و لطايفى را كه انسان ها از درك و حمل آن عاجزند با چاه در ميان مى گذارد و اين درست همان كارى است كه امير المومنين (ع) انجام مى داد و اين نمايانگر روحى بى كرانه و دريا گونه و عميق و لطيف و عكس العملى طبيعى در برابر درك حقايق و معارف علوى و غيبى است. 
بيشترين رنج و مصيبت حضرت اين بود كه برابرشان انسان هايى كوته بين و نافرمان قرار داشتند. گلايه حضرت به خاطر اين بود كه در ميان جمعى قرار گرفته بود كه تا ديروز در راه عقيده با پيامبر صادقانه شمشير مى زدند امّا امروز آن اعتقاد و ايمان و اخلاصشان را فداى قبيله كرده و همه چيز را فراموش نموده و بدنبال مادّيات و مقام روانه اند. 
با نگاهى كوتاه در خطبه‏ هاى آن حضرت در مورد يارانشان اين مطلب به خوبى روشن مى‏ شود كه يكى از غم هاى حضرت از دست ياران كوتاه ‏بين و سست ‏ايمان خود به بوده است در آن زمان كسى نبود كه حرف ‏هاى وحى مانند او را گوش بدهد و اوامر او را اجرا نمايد از اين رو آن حضرت احساس تنهايى عجيبى مى‏ كند و در مورد يارانش مى‏ گويد «نفرين بر شما از بس شما را سرزنش كردم خسته شدم آيا به جاى زندگى آخرت به زندگى موقت دنيا راضى گشته‏ ايد؟... من هرگز به شما اعتماد ندارم... و در خطبه ‏اى ديگر مى فرمايد «من اصحاب محمد صلى الله عليه و آله را ديده ‏ام، امّا هيچكدام از شما را مانند آنان نمى ‏بينم... خداوندا به جاى اينان، مرا يارانى بهتر ارزانى دار. شما در راه حق خود از رهبرتان اطاعت نمى كنيد. اى مرد نمايان نامرد... اى كاش نه شما را ديده بودم و نه مى شناختمتان...[2]. 
ياران حضرت افرادى بودند كه على عليه السّلام راضى بود ده نفر آنها را با يك نفر از ياران معاويه معاوضه بكند و در اين ‏باره مى فرمايد: به خدا سوگند دوست دارم معاويه شما را با نفرات خود مبادله كند همچون مبادله نمودن دينار به درهم، ده نفر از شما را بگيرد و يك نفر را به من بدهد. 
شايد به همين خاطر بوده كه حضرت با سينه اى پر از درد و رنج و اندوه فراوان چون كسى را نداشتند كه با او درد دل كنند، ناگزير با چاه دردِ دل مى كردند. لذا امام از اين تنهايى و بى وفائى و دردمندى به ستوه كه مى آمدند آرزوى وصال محبوب را در دل مى پروراندند و ملتمسانه درخواست مى كنند كه خدايا شقاوت ابن مجلم مرادى را زودتر برسان، و در وقت شهادت ندا مى ‏دهد «فزتُ و رب الكعبه» يعنى به خداى كعبه از دست اين ياران بى‏ وفا و سست ايمان راحت شدم و خود اين كلمه نهايت تنهايى و مظلوميت آن حضرت را مى‏ رساند. 

پي نوشت:

[1] بحار، ج 40، ص 199 و منتهى الامال، ج 1، ص 401.

[2] نهج البلاغه، خطبه 25 و 34.

پرسمان 3.

كاربر گرامي سوالات خود را از بخش "ارسال سوال ديني " ارسال كنيد.
Parameter:20805!model&78 -LayoutId:78 LayoutNameالگوي داخلي+تاريخ+++++++