wait لطفا صبر کنید
0.0 (0)

گوشه‌اي از معجزات امام كاظم عليه السلام

خروج از زندان و سپردن ودايع امامت به فرزندش امام رضا عليه السلام
مسيب، زندانبان امام موسي كاظم عليه السلام مي ‌گويد: امام سه روز قبل از شهادتش مرا طلبيد و فرمود:
« امشب عازم مدينه هستم تا عهد امامت پس از خود را به فرزندم علي واگذار كنم و او را وصي و خليفه خود نمايم.»
گفتم:« آيا توقع داريد با وجود اين همه مامور و قفل و زنجير، امكان خروج شما را فراهم كنم؟!»
فرمود: «اي مسيب، تو گمان مي ‌كني قدرت و توان الهي ما كم است»
گفتم: «نه، اي مولاي من»
فرمود: «پس چه؟»
گفتم: «دعا كنيد ايمانم قوي ‌تر شود»
امام چنين دعا كرد: «خدايا او را ثابت ‌قدم بدار»
سپس فرمود: «من با همان اسم اعظم الهي كه آصف بن برخيا (وزير حضرت سليمان عليه السلام) تخت بلقيس را در يك چشم به هم زدن از يمن به فلسطين آورد، خدا را مي ‌خوانم و به مدينه مي ‌روم»
ناگهان ديدم امام دعايي خواند و ناپديد شد. اندكي بعد بازگشت و با دست خود زنجيرهاي زندان را به پاي مبارك بست.
سپس فرمود: «من پس از سه روز از دنيا مي‌ روم»
من به گريه افتادم. فرمود: «گريه مكن و بدان كه پسرم علي ابن موسي الرضا پس از من، امام توست»[1]

حضور در دفن زن شيعه نيشابوري
پس از شهادت حضرت امام جعفر صادق عليه السلام (عليه السلام) و اختفاي امر امامت و پيدايش جريانهاي انحرافي، بزرگان نيشابور خمس و زكات خود را كه مبلغ سي هزار دينار و پنجاه هزار درهم و مقداري پارچه بود به محمد بن علي نيشابوري كه مردي عالم و خبير بود سپردند تا به مدينه ببرد و به دست امام بر حق برساند، و براي اينكه امام راستين شناخته شود بسته‌اي شامل 70 ورقه تحويلش دادند كه در هر ورق يك سؤال نوشته شده بود و مابقي صفحه براي نوشتن جواب، سفيد گذاشته شده بود. هر دو ورقه را با سه بند مثل كمربند پيچيده و بر هر بند مُهري زده بودند تا كسي آنها را باز نكند
آنان به محمد گفتند: «اين نامه ‌هاي سر بسته را به آن كس كه مدعي امامت است بده و فردا صحيح و سالم تحويل بگير، بدون آنكه مهر بندها گشوده شده باشد. جواب ‌ها بايد زير هر سؤال نوشته شده باشد. اجازه داري چند بند را باز كني؛ اگر جواب داده شده بود، اموال را به او بپرداز و گرنه برگردان.»
در اين ميان پيرزني به نام «شطيطه» وارد شد و يك درهم و مقداري پارچه كه نخ آن را خودش رشته بود آورد و گفت: «ان الله لا يستحيي من الحق. (خدا از بيان حق حيا نمي كند)، من كه جاي خود دارم. اين گرچه كم است ولي حقي است كه بر گردن من است. آن را به امام برسان.»
محمد بن علي نيشابوري مي ‌گويد:
به مدينه وارد شدم. اوضاع آشفته بود و مبهم. خطر جاني كه امام بعد از امام صادق عليه السلام را تهديد مي كرد، جريانهاي انحرافي و حركات جاسوسي دشمن، اختفاي دوستان و غربت من كار را مشكل ‌تر مي ‌نمود. مرا پيش عبدالله افطح بردند. او را امتحان كردم و تهي از حقيقت و حقانيت يافتم. نوميد و مأيوس شده بودم كه پسري به طرفم آمد و گفت: «بيا راهنمائيت كنم.» و مرا به منزل موسي بن جعفر عليه السلام برد.
وقتي وارد شدم و چشم امام به من افتاد، فرمود: «چرا نوميد شده اي؟ چرا سراغ يهود و نصراني رفتي؟ من حجت خدا و ولي حق هستم. مگر ابوحمزه تو را كنار در مسجد النبي نديد و راهنمائيت نكرد؟! بيا، من ديروز جواب مسائل تو را داده ام. اينك يك درهم شطيطه را به من ده.»
از سخن امام بسيار متحير شدم. پول و پارچه شطيطه را تحويل دادم.
امام آن را گرفت و همان آيه اي را كه شطيطه موقع تحويل سهم كم ‌ارزش خود قرائت كرده بود تلاوت فرمود: «ان الله لا يستحيي من الحق.» سپس فرمود: «وقتي بازگشتي سلام مرا به شطيطه برسان و اين كيسه را كه محتوي چهل درهم است به او بده، و همچنين اين تكه پارچه را كه از كفنهاي خود من است و از پنبه قريه خود ما كه قريه حضرت زهراست و به دست حليمه، دختر امام صادق عليه السلام، رشته شده است؛ و به او بگو پس از رسيدن تو به نيشابور، 19 روز بيشتر زنده نيست. 16 درهم اين پولها را خرج كند و 24 درهم مي‌ ماند كه براي صدقات و مايحتاج اوست. و نيز به او بگو كه من براي نماز بر جنازه ‌اش مي ‌آيم. اي اباجعفر، هرگاه مرا در نيشابور ديدي، آمدن مرا مخفي بدار كه برايت بهتر است.»
سپس تمامي اموال ديگران را برگرداند و فرمود: «نگاه كن ببين جواب سؤالها را داده ايم؟» چند بند را باز كردم، جواب‌ها در پاي ورقه نوشته شده بود.
وقتي به خراسان بازگشتم، ديدم تمام افرادي كه امام اموالشان را نپذيرفته است، فطحي‌ مذهب (طرفدار عبدالله افطح) شده اند و تنها شطيطه بر مذهب حق باقي است. سلام امام را ابلاغ نمودم و پيام و هداياي امام را دادم. تمام حوادث همان‌گونه اتفاق افتاد كه امام پيشگويي نموده بود:
امام براي نماز بر جنازه شطيطه به نيشابور آمد و هنگام بازگشت فرمود: «به دوستانت سلام مرا برسان و بگو ما امامان، در هر شهري باشيد، حتماً بر سر جنازه هاي شما حاضر مي‌ شويم. فاتقوا الله في انفسكم. (پس تقوا را پيشه خود سازيد.)»[2]

معجزه نجات يكي از ياران
علي بن صالح طالقاني گويد: در يك سفر دريائي كشتي ما دچار طوفان شد و تمام افراد غرق شدند. من نيز به تخته اي چسبيده بودم و سه روز با مرگ دست و پنجه نرم مي كردم تا به لطف الهي امواج دريا مرا به جزيره سرسبزي انداخت، از شدت خستگي از حال رفته بودم، سرانجام از سر و صداهاي مبهمي وحشتزده از جاي جستم.
ديدم دو حيوان عجيب و غريب به جان هم افتاده و سر و صدا مي كنند، چشمشان كه به من افتاد به داخل دريا جهيدند، در اين هنگام پرنده عظيمي كه در حال فرود بود توجه مرا جلب نمود، اين پرنده در دامنه كوهي كه نزديك من بود برابر غاري بر زمين نشست.
حس كنجكاوي من تحريك شد، براي تماشاي بهتر اين پرنده غول پيكر برخاستم و خود را لابه لاي درختان پنهان كردم و به او نزديك شدم ولي وقتي وجود مرا حس كرد بال گشود و پروازكنان دور شد.
آهسته به غار نزديك شدم، ناگهان از درون غار صداي تسبيح و ذكر شريف لا اله الا الله، الحمدلله الله اكبر و تلاوت قرآن به گوشم خورد.
خوشحال جلو رفتم، نزديك درب غار كه رسيدم، صدائي از درون غار بيرون آمد: ادخل يا علي بن صالح الطالقاني. (علي بن صالح طالقاني به فرما داخل، خدا تو را رحمت كند)
بكلّي ترس من زائل شد وارد شدم و سلام كردم.
مردي جليل القدر، خوش سيما و درشت چشم نشسته بود كه جواب سلام مرا داد و فرمود: خداوند ترا به تشنگي و گرسنگي و ترس امتحان فرمود و سرانجام بر تو مرحمت نمود، تو را از سختيها رهانيد، من مي دانم كه در فلان ساعت سوار كشتي شدي و اين مدّت در سفر دريائي بودي و در اين تاريخ دچار حادثه شدي و سه روز سرگردان امواج بودي و تصميم گرفتي به خاطر سختيها دست به خودكشي بزني و خود را به دريا بيفكني وغرق سازي، ولي پشيمان شدي و در فلان موقع نجات يافتي و نزاع آن دو حيوان دريائي بيدارت كرد و پرنده عظيم حواست را بدين جا جلب نمود، بيا بنشين، خداي تو را رحمت كند.
قصه عجيبي بود، گفتم: شما را به خدا قسم! احوال مرا از كجا دانستي؟
فرمود: خداي داناي غيب و شهود مرا مطّلع فرموده است، همو كه همواره تو را مي بيند سپس فرمود: گرسنه هستي و دعائي نمود كه متوجه مضمون آن نشدم، فقط ديدم غذائي حاضر گشت.
فرمود: بيا از روزي خدا بخور من هم خوردم، عجب غذائي تا كنون بدان خوبي نخورده بودم همچنين مرا به همان طريق آبي گوارا نوشاند و آنگاه دو ركعت نماز خواند و فرمود: دوست داري به شهر خود برگردي؟!
گفتم: چگونه چنين چيزي مي شود؟
فرمود: كرامت خداوندي است كه ما در حق دوستانمان مي كنيم و سپس دعائي خواند كه نفهميدم و فقط قسمت كلمه الساعه الساعه (هم اكنون هم اكنون) را فهميدم.
توده هاي ابري بر در غار ديده شد كه تك تك نزديك مي آمدند و به صداي رسا مي گفتند: سلام عليك يا ولي الله و حجته.
او جواب مي فرمود: عليك السلام و رحمه الله و بركاته اي ابر مطيع به كدام سمت ميروي؟
ابر پاسخ مي داد: فلان جا .
سپس مي پرسيد: ابر رحمتي يا ابر بلا؟ بارش رحمت مي بري يا بارش عذاب؟
ابر پاسخ مي داد.
سرانجام ابر درخشان بزرگي پديدار شد و پس از سلام و جواب، امام از او پرسيد: كجا مي روي؟
ابر پاسخ داد: طالقان .
پرسيد: ابر رحمتي يا ابر عذاب؟
گفت: ابر رحمت.
فرمود: اين امانت الهي را بخوبي تحويل بگير و به طالقان برسان.
ابر گفت: سمعا و طاعه، شنيدم و مطيع فرمانم.
فرمود: فاستقري باذن الله علي حد الارض. (با اذن الهي بر زمين قرار گير)
ابر بر زمين مستقر شد، او بازوي مرا گرفت و مرا بر فراز ابر نشاند.
گفتم: شما را به خداي بزرگ و بحق رسول خدا محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و بحث سيد الوصيين اميرالمؤمنين و ائمه هدي عليهم السلام سوگند مي دهم خود را معرفي كنيد كه سخت مورد مرحمت الهي هستي و جليل القدر.
فرمود: اي علي بن صالح، زمين هرگز به اندازه لحظه اي از حجّت الهي خالي نمي شود و همواره حجّت الهي در زمين خواهد بود يا به صورتي آشكار و يا به صورتي مخفي، من حجت ظاهر و باطن و حجت جاودان الهي و وصي رسول خدا در اين زمان، موسي بن جعفر هستم.
من متوجه امامت حضرت و پدرانش شدم.
حضرت فرمان حركت صادر نمود و ابر در زمان كوتاهي در كمال آرامش مرا در طالقان بر زمين گذاشت.
وقتي خبر اين جريان بگوش هارون الرشيد ، خليفه عباسي غاصب رسيد، او را احضار نمود و ماجرايش را سؤال كرد وقتي علي بن صالح سرگذشت خود را تعريف نمود، هارون دستور قتل او را صادر كرد تا به خيال خود اين معجزه حضرت را بپوشاند. فقتله الرشيد و قال: لا يسمع بهذا احدا.[3]

پي نوشت: --------------------
[1] . شيخ صدوق، عيون اخبار الرضا (تهران، نشر جهان، 1378ق)، ج1، ص102؛ مجلسي، بحار الانوار (بيروت، دار احياء التراث العربي، 1403ق)، ج48، ص224.
[2] . مجلسي، بحار الانوار (بيروت، دار احياء التراث العربي، 1403ق)، ج48، ص73.
[3] . مجلسي، بحار الانوار (بيروت، دار احياء التراث العربي، 1403ق)، ج48، ص39.

كرامات معجزات معجزه خارق العاده امام
كاظم موسي بن جعفر
NotCache List Paramters: 4&337&9012!Model&179!RelateType&0 Name List:الگوي ليستي مرتبط ها - كل
كاربر گرامي سوالات خود را از بخش "ارسال سوال ديني " ارسال كنيد.
NotCache List Paramters: 6&0&0!Model&219 Name List:نمايش رندوم كتب - كل ++++++